شبي تاريك بود و خواب، مردم

ز ناداري به پيچ و تاب، مردم

يكي دزدي پريد از پشت بامي

به دستش سكه و زرينه جامي

به تاريكي شب زيري زبر شد

به پايين بام را دزدي دگر شد

چه بامي كز بلنداي سياهش

همه دزدان بيراهه به راهش

بديد آن دزدها مردي و گفتا

به فريادي كه هان دزدا و دزدا

بزد دستي ز آن مردك دهان را

كه پر خون ديد چشمانش جهان را

ز گرگين گزمه اي پر زور و پر باد

ز آن مردك بشد خاموش فرياد

كه اي نادان چه مي گويي چنان است؟

نبيني شهر در امن و امان است؟

چو فردا شد به تلخي همچو يك زهر

ز آن دزدي خبر پيچيد در شهر

كه اي مردم بشد خالي خزانه

هوا پس شد چه بنشستيد خانه

دريغا گشته بيت المال تاراج

هدر رفت آن خراج و آن همه باج!

به ناگه گزمه ها با خنجري تيز

بگشتند از در و ديوار سرريز

گرفتند و زدند و بند كردند

ستم چون و ستم ها چند كردند

ز مردم هر كه از دزدي خبر داد

شدش از گزمه ها خاموش فرياد

چو شد همدست شاه و گزمه و دزد

نباشد مردمان را جز كتك مزد

نمي گويد كسي اينجا شده گم

هزاران در هزار از پول مردم

نمي گويد كسي اي دزد بس كن

خدا را لحظه اي هم فكر كس كن

چه مي خواهي مگر از مال دنيا

كه كوهي از طلا بردي به يغما

دريغا مردمان را دست تنگ است

دريغا سفره ها خالي ز رنگ است

تو را اي قاضيا آخر چه عدلي است

كزان دريا به مردم پاره سطلي است

چه دزدي ها كه از ما گشته  پنهان

شوند اينجا به زندان دزد گيران

شبي تاريك بود و خواب مردم

ز ناداري به پيچ و تاب مردم...